چی ...میگی...! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حسین   

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ داداش کوچیکه ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم .

بقیه مطالب رو در ادامه مطلب بخونید .

 

 

چرچيل(نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم.

 


آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید؟ هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند با هم مژه میزنن با هم حرکت میکنند با هم اشک میریزنند باهم می بینند با هم می خوابند با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه نتیجه اخلاقی قضیه زن توانائی قطع هر ارتباطی را دارد.

 


 

یک بستنی ساده

پسر بچه‌ای وارد یک بستنی‌فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه‌ای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ سکه یک ‌سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت .

 

نظر
افزودن جدید
salam
kaveh 2010-05-23 02:51:32

baba khaterat o jok gozashti kharabemon kardi
damet jiz
ساجد 2010-05-31 04:41:31

داش حسین سایتت ردیف.من دفه اول میام.ولی خوش
ساخت.یکم بزن تو کار نقد و بحث.اگه نمیخوای فقط
آموزش باشه.بینندت مطمئنا بیشتر میشه.اینارو
سر کلاسم میتونم بهت بگم ولی حال کردم اینجا
بگم.
حسین 2010-05-31 23:48:21

داداش ساجد
you have a special place in my heart
برروی چشم.

یه دونه ای، دوردونه ای ...
love
behi 2010-06-01 23:00:43


سلام جیگر متغیر شدی؟
ننه بچش رو میبره
دکتر میگه خیلی شره دکتره میگه مگه
چیکار کرده ننه میگه شیشه همسایش رو
شکسته پیره زن همسایه رو اذیت کرده بچه
همسایه رو کتک زده و...
دکتره به ننه
میگه بخواب رو تخت ننه میگه من مشکل
ندارم بچه مشکل داره دکتره میگه میدونم
مادره همچین بچه ای رو باید بوق
حسین 2010-06-02 02:58:29

یه روز یه بوووق مره بوووق بعد بووووق . اصلا
ولش کن بعدا بیا برات تعریف میکنم . بوووق

behi 2010-06-02 20:03:25

بوووووووووووووووووووووق
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
UBBCode:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:

کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir"

 

فرم ورود به سایت

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز6
mod_vvisit_counterدیروز49
mod_vvisit_counterاین هفته118
mod_vvisit_counterکل بازدیدها26237

تماس آنلاین

rss